مرغ افسانه نشسته بود
از شکاف سینه اش به بیرون نگریست
تهی درونش شبیه درختی بود
شکاف سینه اش را با پرها پوشاند
بال هایش را گشود
.و شاخه را در ناشناسی فضا تنها گذاشت