در باغي رها شده بودم
نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد
آيا من خود بدين باغ آمده بودم يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
هواي باغ از من مي گذشت و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد
آيا اين باغ سايه روحي نبودكه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟
ناگهان صدايي باغ را در خود جاي داد
صدايي كه به هيچ شباهت داشت
گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد
هميشه از روزنه اي ناپيدا
اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود
سرچشمه صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم
خستگي در من نبود
راهي پيموده نشد
آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت؟
ناگهان رنگي دميد
پيكري روي علف ها افتاده بود
انساني كه شباهت دوري با خود داشت
باغ در ته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپش هايش
زندگي اش آهسته بود
وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود
وزشي برخاست
دريچه اي بر خيرگي ام گشود
روشني تندي به باغ آمد
باغ مي پژمرد
و من به درون دريچه رها مي شدم

3 comments:

محمد درویش گفت...

سلام دوست عزیز
از تالار گفتمان سایت عکاسی از امضای شما به اینجا راهنمایی شدم...
امیدوارم موفق باشید و
تولد فوتو بلاگتون رو تبریک میگم

Payam Hamzei گفت...

سلام محمد جان
ممنون از لطفتون

ناشناس گفت...

جناب حمزه ای با درود
از تالار گفتمان سایت عکاسی از امضای شما به اینجا راهنمایی شدپم
.......
رویهم رفته از عکس ها و روحیه ای که دارین خوشم میاد.آرزوی سربلندی،تندرستی و دلخوشی براتون می کنم.
یاسین محمدی